خرید بک لینک
به نام خدا خواستم حاجتم رو بهش بگم خجالت کشیدم. البته خودش که میدونه. یعنی همیشه همین طوری میشه. تا میام برسم به اون حالی که حرفم رو بهش بزنم و ازش چیزی بخوام خجالت میکشم! به خودم میگم: "بعد چند صبا

برچسب: نویسنده: هستی کاشفی تاريخ: شنبه 21 تير 1399 ساعت: 4:59

به نام خدا اما هر منطقی، هر قدر هم قدرت توجیه داشته باشد، قدرت از میان بردن اندوهِ بازمانده از یک فاجعه را ندارد.نصیحتم کن، دلالتم کن، ارشادم کن، و بگو که مرگ، حق است. و مرگ مادر، بخش کوچکی از حق؛ ا

برچسب: نویسنده: هستی کاشفی تاريخ: شنبه 21 تير 1399 ساعت: 4:59

به نام خداسر سفره افطار، مامان استکانهای آبجوش رو داد که بذارم جلوی بشقابها. نگاهم به استکان آبجوشی بود که گذاشته بودم توی بشقاب خواهرم. رنگش شفاف نبود. مثل اینکه موقع ریختن چایها یه قطره چای ریخ

برچسب: نویسنده: هستی کاشفی تاريخ: شنبه 21 تير 1399 ساعت: 4:59

به نام خدا بابا یه سری لیوان سفالی گرفته برامون. من اولش فکر کردم فقط برای وقتهایی قشنگه که موقع غذا دوغ داشته باشیم و توی اینها بخوریم. همون شب اول مامان گفت چایهامون رو بریزم توی اینها؟ گفتم

برچسب: نویسنده: هستی کاشفی تاريخ: شنبه 21 تير 1399 ساعت: 4:59

به نام خدا فصل آخر سیگنال در مورد تبدیل لاپلاس هست. تبدیل لاپلاس توابع رو مینویسم. میرسم به تبدیل لاپلاس کسینوس و پرت میشم به عقب! "بچهها چند لحظه صبر کنید، یه سوالی پرسیدند در مورد تبدیل لاپلا

برچسب: نویسنده: هستی کاشفی تاريخ: شنبه 21 تير 1399 ساعت: 4:59

صفحه بندی